ღ شاهزاده ما "آرتین"ღ شاهزاده ما "آرتین"، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 9 روز سن داره
ღ شاهزاده ما "رادین"ღ شاهزاده ما "رادین"، تا این لحظه: 11 سال و 7 ماه و 9 روز سن داره

ღ بهونه ی قشنگ ما برای زندگی ღ

دستهای اطمینان بخش تو

در تاریکی چشمانت را جستم در تاریکی چشمهایت را یافتم و شبم پر ستاره شد × × × تو را صدا کردم در تاریکترین شب ها دلم صدایت کرد و تو با طنین صدایم به سوی من آمدی با دست هایت برای دست هایم آواز خواندی × × × با تنت برای تنم لالا گفتی چشم‌های تو با من بود و من چشم‌هایم را بستم چرا که دست‌های تو اطمینان بخش بود   ...
1 آبان 1391

تن تو...

  تـن تـو آهـنگی است و تـن من کلمه ای است که در آن می نـشیند تا نـغمه ای در وجود آیـد سروده ی که تـداوم را می تـپد در نگاهت همه ی مهـربـانی هاست: قـاصدی که زنـدگی را خبر می دهد. و در سکـوتـت همه صداها فـریـادی که بـودن را تـجربـه می کـند.   ...
28 مهر 1391

آرتین نق نقووو

  عشق مامان ... خدا میدونه که چقدر دوستت دارم!!! بابایی میگه آرتین همش نق میزنه... منم میگم نه اصلا اینجوری نیست... پسرم توجه میخواد!! پسر عزیزم این روزها که داری روز به روز بزرگتر میشی... حسابی شیطون شدی... شیطون مامان عااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااشششششقتم ...
28 مهر 1391

شیرین تر از قند

تورو دوست دارم مثل حس نجيب خاک غريب تو رو دوست دارم مثل عطر شکوفه هاي سيب تورو دوست دارم عجيب تورو دوست دارم زياد     تورو دوست دارم مثل لحظه خواب ستاره ها تو رو دوست دارم مثل حس غروب دوباره ها تورو دوست دارم عجيب تورو دوست دارم زياد     تورو دوست دارم مثل خواب خوب بچگي بغلت ميگيرم و ميمرم به سادگي       1391/07/27 ...
27 مهر 1391

70 روز با آرتینم

درخت با جنگل سخن میگوید علف با صحرا ستاره با کهکشان و من با تو سخن میگویم نام ات را به من بگو دست ات را به من بده حرف ات را به من بگو قلب ات را به من بده من ریشه های ِ تو را دریافته ام با لبان ات برای ِ همه لب ها سخن گفته ام و دست هایت با دستان ِ من آشناست   دست ات را به من بده دست های ِ تو با من آشناست ای دیریافته با تو سخن میگویم به سان ِ ابر که با توفان به سان ِ علف که با صحرا به سان ِ باران که با دریا به سان ِ پرنده که با بهار به سان ِ درخت که با جنگل سخن میگوید   ...
26 مهر 1391

♥ دنیا فهمید که تو انگار، نیمه گمشدمی تو !♥

خیلی خوشحالم از اینکه ؛ تو به دنیا اومدی، تو دنیا فهمید که تو انگار ؛ نیمه‌ی گمشدمی تو زندگی خیلی خوبه ؛ چون که خدا تو رو داده روز تولدم، برام ؛ فرشته‌شو فرستاده خدا مهربونی کرد ؛ تو رو سپرد دست خودم دست تو گرفتمو ؛ فهمیدم عاشقت شدم آورده دنیا یه دونه ؛ اون یه دونه پیش منه خدا فرشته هاشو که ؛ نمی‌سپره دست همه تو نمی اومدی پیشم ؛ من عاشق کی می شدم؟ به خاطر اومدنت ؛ یه دنیا ممنون توام                                   ...
26 مهر 1391

دل نوشته های من

پسرعزیز تر از جانم روح و روانم امروز دلم گرفته از ادمایی که ... گل پسرم امروز اومدم از دلم بگم از قلبم بگم از قلبی که فقط به عشق شما میتپه و اگه تو و بابایی نبودین این دنیا رو نمیخواستم ... مامانم برا بعضی ها دل شکستن خیلی راحته ...خورد کردن شخصیت آدما خیلی راحته ... حرف های طعنه دار زدن خیلی راحته ... عزیزم هیچ وقت دلم نمیخواست تو وبلاگت از ناراحتی هام بگم از غصه هام بگم... میخواستم فقط از خودت بگم و میگم از آدما نمیگم از دل شکستنا نمیگم ... ا زخودت میگم و خودم ... از اینکه مادرتم ... از این که عاشقتم ...از اینکه برات میمرم ... عزیزکم ...از روزایی میگم که در انتظارت بودم ... از روزایی که منتظر دیدن شکل ماهت بودم ... اینا ر...
25 مهر 1391